میگه خیلی دوستش دارم من. واقعا خیلی دوستش دارم. میگم می دونم عزیزم. و خیلی غمگینم. میگه چرا؟ میگم تو هم داری میری. هیچ کس دیگه نیست.
من به عکس ها نگاه می کنم فقط. مثلا به اون یکیمون و آسمون عکسش که پر از ابره. که خودش داره می خنده. که موهاش وز کرده و مجعد اطرافش آشفته و هاله وار قرار گرفتن. قهوه ای. ساده. طبیعی.
تا چند ماه دیگه این یکی هم میره. دیگه هیچ کس نیست. هیچ کس اینجا نیست.
Wednesday, July 4, 2018
Tuesday, July 3, 2018
آرشه
جوری باد میاد و جوری رها رها رها منم که میتونم از همین حضور نیم بندم در جهان آدمها هم موج بزنم و کوچ کنم. بخار شم. محو شم و این بار به تمامی.
وسوسه اش کشنده است.
وسوسه اش کشنده است.
Monday, July 2, 2018
غبار
از نصفه شب گذشته و بعد از دو روز گرما در حد خفقان، اینجا باد میاد. شبیه همیشه که باد بالهای هجرتم رو به خارش می اندازه، از بی تابی خوابم پریده. پرده های شیری گلدار توی باد تاب میخورن، صدای خش خش برگ و حرکت ماشین میاد و من انگار تمام دل، در یکی از چسبناک ترین رخوت های جهانم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.