Wednesday, July 4, 2018

خانه بدون خانمان

میگه خیلی دوستش دارم من. واقعا خیلی دوستش دارم. میگم می دونم عزیزم. و خیلی غمگینم. میگه چرا؟ میگم تو هم داری میری. هیچ کس دیگه نیست.
من به عکس ها نگاه می کنم فقط. مثلا به اون یکیمون و آسمون عکسش که پر از ابره. که خودش داره می خنده. که موهاش وز کرده و مجعد اطرافش آشفته و هاله وار قرار گرفتن. قهوه ای. ساده. طبیعی.
تا چند ماه دیگه این یکی هم میره. دیگه هیچ کس نیست. هیچ کس اینجا نیست.

ایمان

عصر معجزه‌ها قرار بود انقدر زود تموم شه؟ چرا کسی بهم نگفت؟

Tuesday, July 3, 2018

آرشه

جوری باد میاد و جوری رها رها رها منم که میتونم از همین حضور نیم بندم در جهان آدمها هم موج بزنم و کوچ کنم. بخار شم. محو شم و این بار به تمامی.
وسوسه اش کشنده است.

به جان

گفت یهو بهم گفت دوستت دارم. گفت فکر کن بعد از ده سال شاید، در جواب کسی گفتم منم دوستت دارم.

حال و حالت

جانت به فغان میاد. و نمیدونی حتی چرا. نمی پرسی. نمی فهمی.

به دار آویخته

چرا فرق دارد سیاهی با سیاهی؟

Monday, July 2, 2018

غبار

از نصفه شب گذشته و بعد از دو روز گرما در حد خفقان، اینجا باد میاد. شبیه همیشه که باد بالهای هجرتم رو به خارش می اندازه،  از بی تابی خوابم پریده. پرده های شیری گلدار توی باد تاب میخورن، صدای خش خش برگ و حرکت ماشین میاد و من انگار تمام دل، در یکی از چسبناک ترین رخوت های جهانم. 

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟