Friday, January 10, 2025

ناگزیر

 گفت بهت زنگ بزنم؟ گفتم آره فقط پنج دقیقه صبر کن. زنگ زد و یک جوری از دقیقه ی اول با مهر تمام بهم صحبت کرد که من اینور ذوب شدم. هجده سال بود از من خبر نداشت. من رو هنوز به شکل سال اول دبیرستانم به یاد می آورد. همون سالی که خودش استاد دانشگاه شد. آدم مخاطب صداش دختر شاد برونگرایی بود که فکر میکرد جهان رو میگیره. 

آدم - من - فقط از درون عوض نمیشه. از بیرون بیشتر عوض میشه. وقتی خودت رو با بازخوردها تنظیم میکنی، بعد از مدتی با همونها هم تعریف میشی. نه؟

دلم برای اونطور مخاطب قرار گرفتن تنگ شده بود. این وقتها میفهمم چقدر خسته و نابودم.

No comments:

Post a Comment

جزیره میداند

 پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...