توی خواب، وسط اون بلبشو و وقایع، یکی گفت واو، چه آشپزخونه رو تمیز کردی. ظرفها رو. سینک رو. توقع نداشتم. چندین بار هم گفت.
همه چیز یک طور دیگه بود به جز این یک نقطه. فکر کنم دیگه باید بپذیرم از درک خوابها عاجزم.
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
No comments:
Post a Comment