Saturday, August 20, 2022

از یادداشت های روی برجک نگهبانی

 از پنج شبی که به روز کاری ختم میشد، سه شب خیلی بد و یک شب کمی بد و یک شب خوب داشتم. دو شب مجبور شدم قرص بخورم و هر روز یک جور جدید خودم رو از زیر آوار بیرون کشیدم که سر موقع به کار برسم. فکر کردم توان یک روزش رو هم نداشته باشم. توانم به یازده شب روز جمعه کشید. این یعنی خوب. یعنی کافی. حال بد نمیشه نباشه. زندگی نمیشه ایده آل باشه. همینه دیگه. اصلا فرض کن از این بیشتر نمیتونم متغیرهای زندگی رو کنترل کنم. دستم به همین قد میده. 

آدم هی به خودش بگه همینه دیگه. همینه. نه؟

No comments:

Post a Comment

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...