کاش این سه روز شروع و بازگشت باشه. و نه سراب. هیچ چیزی برام ترسناک تر از گم کردن شیوه ی کاریم در این چند ماه نبوده. هیچ چیز.
Friday, February 4, 2022
خالی کردن ذهن
بعد از چهار ماه؛ بلاخره این هفته اولین دو سه روز کاری پشت هم رو تجربه کردم. احساس اینکه دارم کار میکنم؛ با وقتی که دارم کار میکنم متفاوتند. بلاخره بعد از صد و چند روز تونستم بفهمم کجام. که چه میکنم. که چطورم. حالا سالهاست برای من کار جای اون رابطه ی عاشقانه ی اساطیری رو در زندگیم گرفته. این صد و چند روز چطور گذشت؟ در بیابان. سرگردان. سرگردان. بدون امیدی به رسیدن.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
چهارصد و پنج
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
ماه و زهره را به طرب آرم
-
با خساست تمام، چشم دوختم به آخرین قطرههای توانام. مراقب. منتظر. نگران.
-
نود و سومین شب بعد از نبودن بچه، دختر یاد گرفته جای خواهر رفتهاش بخوابه. عمیقترین شکل سوگواری که در زندگیم شاهد بودم و خوندم رو توی این سه...
No comments:
Post a Comment