Tuesday, May 20, 2025

.

اندوهت می‌افته روی تنم. روی دستها. روی پا. فلجم می‌کنه. بدون اغراق فلجم کرده. کوه روی تنمه دختر مادر.

خالی

مثل یک ابر، یک ابر عظیم خیس.

Monday, May 19, 2025

.

وسط بازی با بچه، صداش کردم. گوشش رو چرخوند سمتم. خواهرش رو صدا کردم و تمام بدنش چرخید و نگاهم کرد که پس کجاست. دیگه بازی نکرد. نگاهم کرد فقط. منتظر.
هفت شب شد که خونه نیست. به زودی میشه هفت شب که رفته. سنگینی خونه وحشتناک شده.

Thursday, May 15, 2025

و هیچ چیز کم نداشت

سعادت مادرت بودن جوجه‌ی من، شگفت‌انگیزترین تجربه‌ای بود که بهم هدیه دادی. از روز اول بودنت تا بیست ساعت پیش که برای بار آخر بغلت کردم و هنوز به هوش بودی و جوری دستات رو فرو کردی توی تنم که نرو که کاش نرفته بودم. کمی بیشتر از ده سال مادرت بودم و جوری عاشقی یادم دادی که هیچ وقت نمیدونستم میشه. عاشقی بدون ترس. عاشقی بدون انتظار. تو از دل عشق پیشم اومدی. من فدای بوی تن تو بشم مادر.
کاش وقار خداحافظی باهات رو داشته باشم. درد، بین من و خواهرت مشترکه و این تاج دوست داشتن تو به ماست. امیدوارم این دختر دوام بیاره. امیدوارم من لیاقت درست زندگی کردن فرصتی که بهم دادی رو کسب کرده باشم. امیدوارم بدونی تو نور زندگی بودی برام. 
نور خالص.
حنای من.

حنا

زن گفته بود حال پدرش که خیلی بد شده، براش دعای شفا خونده. به نیت اینکه بره و بی‌درد و با عزت بره. عصر برام پیام فرستاد که براش دعای شفا میخونم.
قلبم پاره شده.

حنا

حالا، قراره یه تیکه‌ی قلبم رو بکارم. یه بخش بزرگ وجودم برای همیشه در استانبول میمونه.

Wednesday, May 7, 2025

جزیره میداند

قدرت نوشتنم به وضوح کم شده. قدرت، از تمرین به دست می آید و حالا مدت هاست تمرین نوشتن ندارم. خواندنی ها هم همینطور. به شدت کم شده اند. خوراک ...