انگار دور غم گذشته باشه. انگار کابوس این مدت بلاخره تموم شده باشه.
Thursday, July 27, 2023
خونه
توی خواب داشتم میخندیدم. رسیده بودم به جنگل کاج. بلند و زیبا. فصلی مثل پاییز. توی خواب فکر کردم که بلاخره رسیدم به خونه. به سرزمینم. بلاخره رسیدم به اونجا که باید. بعد بلند خندیدم.
Wednesday, July 26, 2023
روزشمار انقلاب
خبر توقف حکم آقای عباس دریس رو خوندم. پروانه ها از دلم بیرون زدن و کل خونه رو گرفتن. گربه ها دنبال پروانه ها بالا و پایین پریدند. پروانه های آبی. زرد. سفید. روز با همین خبر تموم شد. روز با همین خبر عجین شد. زمان به کام شد. ایام به دل.
Tuesday, July 18, 2023
جزیره میداند
فکر کرده بودم که تا گوشی شارژ میشه، برم پایین و لیست کارهای درون سرم رو منتقل کنم به کاغذ. لیست دوباره خیلی بلند شده. لیست کارها. لیست متنها. ساختارها. چیزهایی که باید همه رو از نو بررسی کنم و کندم کرده. فکر کردم احتمالا دور استخر خلوت باشه.
خلوت بود. خلوت نبود. هیچ آدمی نبود اصلا و پر از مرغ دریایی بود. شاید دوازده تا. نخواستم بشمرم. نخواستم فکر کنم. حتی از نوشتن هم پشیمون شدم. فقط نگاه کردم به آبتنی پرندهها. یادم افتاد وسط تهران صدای همین مرغها رو شنیده بودم که اومدم اینجا. یادم افتاد من واقعا چیز زیادی نمیخواستم. هدفم رسیدن به همین عصر بود فقط.
هیچ جنگی دیگه در کار نبود.
Wednesday, July 12, 2023
Monday, July 3, 2023
هیروشیما درون آشپزخانه
فکر کردم گردوها کثیف هستند. که گرد و خاک روشون رو گرفته. توی آب که ریختم و سطح ظرف پر کرمهای کوچک سفید شد، فهمیدم الکی امیدوار بودم به خوردنشون. چاره ای برای تمیزکردنشون هم وجود نداره. یه قتل عام کوچک توی ظرف پلاستیکی به راه انداختم و حالا باید تن های کوچکشون رو به همراه گردوهای خیس شده بریزم دور.
حتما حواسم نبوده و چند تایی رو قبلا جویدم. امشب قبل از خواب تصویر جدیدی برای تمرکز دارم. جانهایی که بیهوده از دست رفته اند.
Sunday, July 2, 2023
.
هشت سال پیش یک دوره نسبتا کوتاه فرصت شناختن طیف کلمات محبت رو پیدا کردم. مثلا مهر. مثلا دلبستگی. دلدادگی. تفاوتش با شیفتگی. طلب. حالا دارم بخش جدیدی از جهان رو میفهمم. معنی اون توپ طلایی و انگشتر سنگ سیاه آخر داستان خانم رولینگ رو. معنی عبارت کرای فور هلپ رو. مشغول درک بخش جدیدی از جهانم و یک دفعه میگم آها. پس این بود.
Subscribe to:
Posts (Atom)
آبان
در مدح و مذمت فرصت دوباره.
-
برخیز.
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
درد.