Wednesday, July 20, 2022

.

 حالا که تقریبا میدونم میخوام چه کنم، این شهر رو بیشتر دوست دارم. 

خراش

 یه دوستی دارم که کاملا معنی آزارگری رو میدونه. با اطمینان میگم که یکی از آگاهترین آدمهای اطراف من در این زمینه است. اما تقریبا هر بار صحبت کردنمون از یک ساعت و احوالپرسی فراتر میره و به ساعت دوم میکشه، باید هلش بدم عقب که فلانی، این مرزه. برو عقب یا برو گمشو عقب یا چیزی از این هم تندتر. اگر به من بگی بدترین بخش دوستی کجاست؟ دست میذارم روی همین لحظه. سالهاست دوستیم و انقدر این مرز بینمون پر از سیم خاردار شده که دیگه به طور رسمی تبدیل به یک آشنا شده.

Monday, July 18, 2022

از کولی‌های آواره‌ی جهان

صدام کرد که آبلا، پول بهم میدی؟ با سر اشاره کردم که نه. یک چیزی در مورد خواهر یا برادرش و پول و غیره گفت. گفتم که نه. اصرار کرد. سر جاش ماند. بهش گفتم دختر جان من ترکی بلد نیستم که برود. تازه این شروع ماندنش بود.
پنج دقیقه‌ بعد از خروج از خانه، دیده بودم کارت و پول و همه چیز را جا گذاشته‌ام. یک کارت متروی شارژ شده همراهم بود. فکر کرده بودم خب اصلا این چالش آخر هفته. برو ببین حالا شهر چطور است. چیزی که نیاز نداری که. فکر نکرده بودم لب دریا میرسم و هنوز نفس نگرفته، بچک با لباس شوره زده و موهای رنگ شده و قد و قامت ریزه می‌رسد که پول بده.
اصرار کرد حتما پول داری. توی آن یکی جیب کیفت. یک جیب را نشانش داده بودم و جری شده بود پس حتما در یک جیب دیگر پول گذاشتی. قانع که شد، با چشمهای درشت و گرد شده پرسید اهل کجایی؟ آلمان؟ مشخص بود اسم جای دیگری را نشنیده. گفتم نه ایران. مکث کرد و گفت آها. معلوم بود جهانش به جز شهرش و آلمان جای دیگری ندارد. همینطوری یک ریز سوال می‌پرسید. رفتم توی گوگل ترنسلیت و سعی کردم یک پل ارتباطی بسازم. اسمت؟ گلو. یعنی مثل گل؟ بله. یازده ساله. توی چادر زندگی میکنیم. همینجا. خواندن بلدی؟ نه. اوکی. حالا بذار من به کارم برسم. 
کله ام را فرو کردم توی دفترم که کله‌اش بیشتر فرو رفت: داری می‌نویسی؟ این نوشتن چه قشنگ است. میشود نگاه کنم؟ این که می‌نویسی چیه؟ هتل زندگی میکنی؟ کجایی؟ حالا پول نه، چیزی نداری بدهی با مادرم بفروشیم؟ یک دفعه ذوق کرد که آبلا بادبادک را ببین. آن ور را ببین. این را جواب بده. وسطش هی یادش می‌افتاد بپرسد پول چه شد. بهش گفتم همراهم پول نیست اما هفته‌ی بعد دوباره همینجا میبینمت. این دفعه با خودم پول می‌آورم. چه زمانی؟ هفته بعد. فردا؟ اوه نه. هفته‌ی بعد. باشد؟ حالا برو. ذوق کرد. پرید با دستهای احتمالا خیلی کثیفش بغلم کرد و رفت.
دختر جان، گل‌دختر این طولانی‌ترین مکالمه‌ی من به زبان شما در این شهر بود. کاش می‌دانستی‌ چقدر چسبید.

Saturday, July 16, 2022

من گنگ خواب دیده ات، امانم

راه ارتباطی‌ام با جهان قطع شده. بلد نبودن زبان اینجا، عدم توانم برای ارتباط برقرار کردنم با آدمها منجر شده که پیدا کردن کلمات برام روز به روز مشکل‌تر بشه. خیلی به ندرت با کسی صحبت میکنم. لکنتم بدتر شده و وقت مکالمات گاه به گاهی، به شدت بروز می‌کنه. صحبت کردن سخت‌تر شده. گمونم دشوارتر هم خواهد شد.

چیزهایی هستند که اینجا حکم گنج رو دارند. خیلی‌هاشون در جهان قبلی، در دنیای قبل از کرونا به وفور موجود بودند. یکی همین صحبت کردن و در جمع آشنا بودن. یکی برخورد فیزیکی با آدم‌ها داشتن. دست دادن. لمس کردن. در آغوش گرفتن روزانه به وقت سلام و به وقت خداحافظی. پوست هم انگار لکنت پیدا کرده. برخورد پارچه با پوست، برخورد الیاف با پوست. برخورد آب با پوست. برخورد هوا با پوست. و بعد سکوت ممتد.

امروز داشتم به اون دقایق لطیفی فکر میکردم که با آدمی پیش میاد و پوست هر دو نفر نازکه. اون زمانی که به وقت ارتباط گرفتن، جان آنقدر پیداست که لازم نیست حرفی زده بشه. که با کمترین کلام تصویر چیزی که شنیده میشه، توی ذهن نقش میبنده. که با کمترین اشاره اون بهترین کار ِ در لحظه انجام میشه. با غنی‌ترین کیفیت. فکر کردم چقدر از اون دقایق دورم. از کلام. از لمس. از آدمی. و به تبع از صمیمیت ناب. به چشم حسرت نگاهش نکردم. به چشم جدال با جهان هم به چشمم نیومد. فقط انگار فهمیدم از این به بعد، من این هستم.

برای اولین بار، در حال قدم گذاشتن به دورانی‌ام که همه چیزش برام جدیده. از همیشه بیشتر درون غارم و تنهایی درون غار، انزوا شده و خودش رو سر تا سر زندگیم کشونده. فکر می‌کنم ردپای این روزها حسابی روی شخصیتم باقی بمونه. 

این شهر، شهر حلزون هاست. سر تا سر شهر در ساعتهای مختلفش پر از حلزون هاییه که خودشون رو میکشونن وسط پیاده رو. وسط خیابون. میرن زیر پا. له میشن. باز بیرون میان. همیشه هستند. همه جا هستند. انگار من هم یه نرم تن خانه به دوشم اینجا. که با اولین محرک بیرونی سریعا خودم رو درون صدفم جمع میکنم. 

من سالها گرگ بودم. وقتشه یه مدت یه موجود جدید باشم.

Friday, July 15, 2022

جام به جام

بهم یک دفعه پیغام داده بود که دلم برات تنگ شد جوری که انگار دوری. کجای شهری؟ نوشته بودم که سفرم و خندیده بود تو کفش هات بال دارد دختر. 
گمانم آدمی همیشه به نزاع است. بین وزن گذشته، کشش آینده و انتخاب حال. بین دلتنگی و آرزو و تلاش.

بریدن

آدمی یک دفعه عوض میشه. می‌دونی؟ جوری تغییر کردم که گاهی فکر میکنم هرگز این چند سال اخیر رو نزیستم.

Tuesday, July 12, 2022

معبد

گاهی وقت کار کردن احساس میکنم با امر مقدس مشغولم.

جزیره میداند

 پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...