Thursday, December 9, 2021

مرهم

 من همیشه نامجو رو دوست داشتم. از همون سال که آهنگ ساربان رو منتشر کرد تا همین امروز، به ندرت روزی بوده که ندونم چی گوش بدم و انتخابم نامجو نباشه. پارسال که حواشی اطرافش درست شد تا یک جا گفتم گوینده ها معتبر نیستند و بعدتر که صحبت از حد گذشت و کلام متواتر شد و خودش هم همه چیز رو با اون غرور احمقانه اش بدتر کرد، توی مغز من این تفکیک رخ داد که خب اگر راهی هست بدون اینکه بهش منفعت مالی برسه از شنیدن آهنگهای سابقش لذت ببرم که خب خوبه. از اینجا به بعد اما در نقش یک هواخواه ظاهر نخواهم شد. آهنگهاش رو به کسی معرفی نخواهم کرد و اگر امکانش هم بود حتی، در کنسرتش هرگز شرکت نخواهم کرد یا پولی بابت موسیقیش پرداخت نخواهم کرد. 

این چند روزه اما حالم دوباره عوض شده. شنیدن صداش برام آزارنده شده. آهنگهاییش که قبلا برام قشنگ بودند هم قابل تحمل نیستند. جرئت ندارم با اون دو سه آهنگ تکش امتحان کنم (چهره به چهره و ساربان)‌ و ببینم حالم با اونها چطوره. به سادگی دیگه نمیتونم صداش رو تحمل کنم. این چند روز دو سه اتفاق دیگه هم افتاده که قبلا میتونستم تاب بیارم اما حالا نمیتونم. اولیش عبور از میان ماهیگیران روی پل بود و دومی عبور اشتباهی ام از وسط بازار ماهی یکی از محله ها. دیدن ماهی هایی که گردنشون شکسته یا در حال مردن بودند یا در یک ظرف خیلی تنگ مابین جسد بقیه ماهیها حرکت میکردند خیلی تلخ بود. همیشه همین بوده یا این روزها چیزی عوض شده؟


Wednesday, December 8, 2021

.

 باز دوباره شب تا صبح فرودگاه بودم توی خواب. سرگردانی اونجا بدتر از سرگردانی اینجاست برام. شبیه یه بازی بی انتهاست. سرگردانی. سرگردانی. سرگردانی.

خالی کردن ذهن

 ذهنم خیلی شلوغ شده و تقریبا این رو هیچ کاریش نمیشه کرد. یه لیست جدید توی سرم باز شده به اسم کارهایی که باید برم ایران تا انجام بشن. میبینم چطور دائم دنبال نقطه فرارم و از طرف دیگه میگردم ببینم همینجا شدنی هست یا نه. بعضیش هست. بعضیش نیست. خب تکلیف اقامتم هنوز مشخص نیست و تا نشه، همینجا خواهم موند. امروز فهمیدم کل پروسه رو یکبار اشتباه رفتم. این یعنی یک ماه عقب افتادن کارها که خب باز امروز فهمیدن بهتر از هفته ی بعد بود. حالا همه چیز عقب افتاده. فکر کردم سال جدید میلادی رو جور دیگه ای آغاز میکنم. 

 بچه آخرین باری که بهش گفتم اگر کارها به وقتش انجام بشه سه روز باید بیام و برگردم، برام نوشت قم که نرفتی. بشین سر جات. حالاهمه چیز اجبارا عقب افتاده. احتمالا بازی عجیب ناخودآگاه این وقتها بیرون میزنه. نوش جونش. هستیم همینجا.

Saturday, December 4, 2021

که روشن بمونه آسمون بی ستاره ام

اینبار یازدهمین دوره ی خون بود اسماعیل. با درد کمتری در جسم گذشت بلاخره. و قسم به زمان که انسان بنده ی هورمون هاست. بدجور بنده ی هورمون هاست.

Friday, December 3, 2021

.

 موعد پرداخت اجاره بعدی داره نزدیک میشه. ارزش اجاره نسبت به همین دو ماه پیش چهل درصد افت داشته. خونه ای که وقتی اجاره اش کردم از نظر همه خیلی گرون بود در همین مدت کم قیمتش معقول شده. پسر میخنده که با این پاقدمت یک سر هم برو انگلیس. و خب از کجا معلوم. شاید برای امتحان هم که شده یک سر رفتم.

میدونم میشد تصمیم بهترینی بگیرم. اما به وضوح تصمیم خوبی گرفتم اینجا. تصمیم خیلی خوبی. این روزها از اون بحران تصمیم گیری در مورد هزاران چیز گذشتم. بلاخره چند چیز هستند که فرم خودشون رو پیدا کرده اند. حالا به نقطه ی سخت موندنم سر تصمیماتم رسیدم. این پیچ هم میگذره. میگذره. میگذره.  

اسم این روزها میشه ادامه دادن.

Thursday, December 2, 2021

لعنت ابدی و ازلی به طوفان و طوفان زا

 شهرهای بزرگ امکان عجیبی برای زندگی کردن خلق میکنند: امکان ناپدید شدن. من در این شهر نامرئی هستم. منی که سالهاست یاد گرفته ام چطور در جمع های ده و سی و صد نفره به چشم نیایم در شهر چندین میلیونی ناپدید شدنم برام کار سختی نبوده و نیست. خانه، حال غریبی از فراغت دارد. فراغت از دیده شدن. فراغت از بودن. به سادگی اینجا نیستم. به سادگی محوم. به سادگی مجبور نیستم دیده شوم. 

انگار بعد از سالها دوباره برگشته ام به کلبک. به آن اتاقک مخوف و تاریک و خفه. فرصت دارم بدون دیده شدن خودم را بیرون بکشم. خودم باشم. در حال تجربه کردن نوع بسیار خاصی از ثروتم. داشتن تمام چیزهایی که میخواهم. نخواستن چیزی بیشتر از همین. عدم نیاز داشتن به حتی یک ذره بیشتر. انگار با ناپدید شدن چشمهای بیشمار و آدمهای بیشمار، زندگیم ساده ترین حالتش را پیدا کرده. زندگی، بعد از مدت ها دقایقی دارد که شبیه مناجات است. هیچ چیز خاصی نیست. فقط در ریزترین اتفاقات به جای شتابزدگی و هراس غیرقابل تحمل تهران، گاهی برقی از خودم میبینم. برقی از حال. برقی از اکنون.

شب، فکر کرده بودم که درد به استخوانم رسیده. اجازه دادم اشک بریزم و آرام شوم. صبح براش نوشتم که صبحانه خوردی؟ نوشت برگشتی؟ در شهری؟ دوباره قلبم ورم کرد. این بار از مهر. فرصت پیدا کرده ام بعد از تلاطم ها، دقایقی کنار بکشم و بگذارم احساسات وارد منافذ روحم بشوند بدون اینکه از حجم زیاد احساسات بترسم. ثروت از این بیشتر؟ فرصت پیدا کرده ام باز به یاد بیاورم چرا آدمها را دوست دارم. چطور دوست دارم. تجمل از این بیشتر؟

بیشتر از همیشه، حالا، از خروج از مسابقه ی «به من نگاه کنید و بگویید چقدر استثنایی هستم» راضی ام. از این کنار کشیدن. از این در کرانه نشستن. اینجا زندگی شبیه توقف کردن نیست. شبیه همان دو دقیقه راه رفتن میان تلاش برای دویدنهاست. ساده نیست. اما هرگز هم قرار نبوده ساده باشد.

Wednesday, December 1, 2021

مرتب کردن کمد آشفته‌ی درون سر

یک ماه و چند روز از دعوامون میگذره. یک ماه و چند روزه در زندگی من نیست. یک ماه و چند روزه وقت دارم هر روز بشینم و به جای خالیش نگاه کنم و بگم خب اگر از اینجا هم ردپاش رو حذف کنم، راضی‌ترم. اثر اول این یک ماه و چند روز روی تن بوده. آرومتر غذا میخورم. سریع‌تر سیر میشم. حتی جور عجیبی دارم ورزش میکنم. صدای ایراد بگیرش نیست. انتقادهای دائمی و وحشتناکش نیست. 
ما از عشق بیشتر از هر چیزی لطمه میخوریم. این عجیب‌ترین تناقض جهانه. اونجا که میگیم خب من دوستت دارم، اونقدر که مرزهای دفاعیم رو جلوت کامل پایین بیارم. اونقدر که بپذیرمت. اونقدر که به جانم بشینی. یک ماه و چند روزه دارم به تمام دقایقی که از ته دلم عاشقش بودم فکر میکنم. به صدای همیشگی ناراضیش. حالا دستای هم رو ول کردیم. خیلی بی‌رحمانه است اما ول کردیم. می‌دونم یک جایی دوباره به هم نزدیک میشیم اما ردپای این فاصله هم چیزی نیست که ساده پاک بشه.

فکر نمی‌کردم پاکیزه کردن زندگی از اینجا شروع بشه. شد. از رها کردن دست آدمهایی که اذیتم کردن. اذیتم می‌کنند. بی‌رحمانه رفتار میکنند. دوباره دو سالمه. دوباره جهان پاشیده. اینبار اما فقط کافیه برگردم خونه و به صدای خودم گوش بدم. صدای خودم رو پس بگیرم. حاصل تمام سالهای هراس و تنهایی، همین هنر خونه ساختن منه. این، واقعی‌ترین سنگ‌بنای این روزهاست.
هنوز به همون شدت ماه پیش عصبانی‌ام. برای بار اول، هر بار بعد از عصبانیت به خودم یادآور میشم که حق دارم حق دارم. قرار نیست همیشه خودم رو سیبل کنم که بقیه تیرهای زهرآلودشون رو سمتم پرتاب کنند و بعد راهشون رو برن. هرچقدر هم که نزدیک باشند. 
هرچقدر هم‌خون باشند.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟