Friday, November 5, 2021

.

 آدم ها دارند ریسه میکشند سمت این شهر. گمانم خاصیت ماه نوامبر است که من تا حالا خبر نداشتم. دسامبر و ژانویه همیشه وقتی بود که رفقا به ایران سر میزدند. احتمالا تعطیلات حسابی تر و وقت و زمان بازتر سال آدمها آن زمان بوده و هست. این ماه اما وقت سفر کردن آدمها به اینجاست. اولین مسافر آشنا، حالا دو روز است نیمی از خانه را گرفته. دومی گفت اصلا وقت نمیکند تا اینجا بیاید و شاید در مرکز شهر چند دقیقه ای هم را ببینیم. از سومی هم آدرس هتلش را پرسیدم. بدون اینکه اشاره کنم میتواند پیش من بماند. پیش من بمانند.

 خلاف خودم رفتار کردم اینبار. دلم میخواهد مرزهای دفاعی ام محکم تر شوند.

Thursday, November 4, 2021

دلتنگی ‏مسافر ‏پلاک ‏چهل ‏و‌ ‏سوم

برام نوشته من دوباره امشب برنج سفید زیادی دم کردم. براش ننوشتم اما من هم بیست و چند روز شد که برنج از لیست غذاهام حذف شده.

نجات ‏دهنده ‏دیگر ‏آدرس ‏سرزمین ‏من ‏را ‏بلد ‏نیست.

یه روزهایی هست که فکر میکنم جانم به نگه داشتن اینجا دیگر نمیرسد. که وقتش رسیده اینجا را، که دیگر نه سبک خاصی دارد و نه حالت منحصر بفردی، بسپارم به دست باد. حیف خواهد شد. من تنها چیزی که همیشه‌ی سالهام با خودم حفظ کردم، همین بوده. وبلاگ نویس یک گوشه‌ی خلوت بودن.
فارغ از دنیا.

Wednesday, November 3, 2021

نیزار

 فردا اولین مهمانم میرسد. آن سالهای خیلی قبل که شروع دوستی مان بود، همدیگر را خوب و ساده بلد بودیم. آدم سختی نیست و برای من احتمالا حضورش بدجور غنیمت باشد. برای آمدنش بخشی از خریدهای نکرده ی خانه را انجام دادم. چندتایی ظرف خریدم. یک عدد لیوان و کمی پنیر و زیتون برای صبحانه یا کنار غذاش. اینجا تقریبا هر روز سبزیجات پخته میخورم. یک بار پنیر گرفته بودم برای بزم کوچک خودم. همراه با دو بطری شراب. اولی را همان شب باز کردم و دومی را نگه داشتم برای جشن گرفتن. برای نشان دادن شادی. نگه داشتم تا در یک موقعیت خاص باز کنمش. 

ناامیدی گاهی سرم را فرو میبرد زیر سیاهی. فکر میکنم به سادگی باید بپذیرم دوره های این چنینی که احساس غرق شدن دارم، به تناوب پیش خواهد آمد و به جای دست و پا زدن الکی فقط بپذیرم بخشی از من ِ از این به بعد همین است. ناامیدی از اینکه اینجای جهانم. دانستن اینکه هیچ وقت آن موقعیت خاص کذایی نمیرسد. ناامیدی از اینکه اینجای رابطه ام. ناامیدی از اینکه فاصله ام با آدمهای عزیزم را نمی توانم تنظیم کنم. حتی نمیتوانم درست مشخص کنم از جان خودم و جهان و آدمها چه میخواهم. شاید باید فقط بپذیرم روزهایی که اینطور همه چیز بی رنگ و تیره می شود، از جهان فاصله بگیرم و صبر کنم تا بگذرد. هر چقدر هم هیولای تاریکی تلاش کند من را همانجا نگه دارد، من بلاخره بالا خواهم آمد. یا حداقل هنوز که زنده ام. تا جهان از این به بعد چطور بچرخاند من را.

امروز باید خانه را از اثرات ناامیدی و بیماری و از حضور بطری های خالی پاک کنم. انگار این چند روز هرگز اتفاق نیفتاده.

Tuesday, November 2, 2021

.

پیغام داده که فلانی که الان دو ماه است غیب شده و تنها خبرمان از وضعیت فوق افتضاحش است، حتما درگیر بد دلی شده وگرنه چنین کاری که ازش بر نمی آید. شعله میکشم از خشم. زنی تحت تنش مانده و دوستانش یک به یک قبای قاضی میپوشند.

.

 برام نوشته که در اخبار دیدم که مرزهای فلان کشور باز شده. باید ارجاعش میدادم به دستگاه تناسلی تمام ذکور زاده شده در این شهر در طی سه قرن اخیر. بعد می نوشتم تو چقدر تباهی زن. چقدر همیشه اشتباهی. چقدر هیچ وقت بلد نیستی زمان چه حرفی چه موقعی است. 

به جاش فقط نوشتم ممنونم از خبر و یکی از این شکلکهای انگشتی را همراهش کردم که برای من یعنی اصلا حوصله ات را ندارم.

واکاوی

با من خوش نمیگذرد. 

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟