Wednesday, September 8, 2021

از اینجایی که من هستم

 آخرین روزهای قبل از رسیدن به موعد خون ماه، ورم میکنم امسال. حسابی. از گنجیدن در لباس هام بدجور عاجزم.

Friday, September 3, 2021

به دار آویخته

ساده ترین بازی که با بچه ها میکنند: دستت رو جلوی صورتت میگیری. دستت رو باز میکنی و میگی دالی. دستت رو جلوی صورتش میگیری. دستت رو کنار میکشی و میگی دالی. پشت مبل یا کوسن پنهان میشی. سرک میکشی و میگی دالی. 

میخنده. از عدم احساس نسبت به زمان، نسبت به مکان میخنده. آدم روبروش براش غیب میشه. تعریف «هست». آدم روبروش ظاهر میشه. تعریف «نیست». تا بعدتر و بازیهای پیچیده تر.

به میم گفتم درکم از زمان به شدت آسیب دیده. در جواب سوالش که چرا فلان کار رو نمیکنی، گفتم توانش رو ندارم. خواستش رو هم. فقط میخوام همه چیز به ساده ترین حالت ممکن بگذره فعلا. فقط عبور کنه. هیچ تصوری ندارم از عواقب فلان تصمیم. از فلان کار. ظرفم جوری آب رفته که کوچکترین شباهتی به اون آدم و زندگی و چیزی که چندین سال پیش بودم ندارم. نمیفهمم معنی سال دیگه چیه. نمیفهمم معنی ماه بعد یعنی چی. حتی وقتی در مورد یک هفته ی بعدتر هم صحبت میکنم دارم دروغ میگم. به جایی رسیدم که دارم روزانه زندگی میکنم. به همون شدت هم انگار دیروز و ماه قبل و سال قبل همه همین چند لحظه پیش بودند. انگار زمانه دستش رو یک لحظه جلوی صورتش گرفته بوده و غیب شده. 

تصمیمات بد میگیرم. ذهنم شلوغ شده. زن در جواب اینکه کسی هست که به شدت بعد از بهبودش از کرونا اضطراب و بی خوابی گرفته، گفته بود خب عوارض رایج در هفتاد و پنج درصد آدمها همینه. اما واقعا همینه؟ فکر میکنم قبل تر هم همین بود. تحت استرس موندن در بازه ای زمانی در حدود ده سال حالا کمی بیشتر و کمتر حالا داره خودش رو نشون میده. ده سال پیش میفهمیدم سی و چند سالگی یعنی چی. حالا نمیفهمم سی و چند سال و یک روزگی چطور خواهد بود. این برام زنگ خطر بزرگیه.

باید چیزها رو حذف کنم. باید زندگی رو ساده کنم. این حداقل کاریه که از دستم برای خودم بر میاد. مابقی زندگی اما قراره صرف این بشه که از استرس که بیرون اومدم تصمیم بگیرم. بلاخره اما پذیرفتم که این ترومایی که این مدت زندگی کردم، دیوانه کننده است. فقط فیزیکی ازش خارج بشم، بعد برای حل کردنش تلاش میکنم.

فعلا دلم میخواد فکر کنم جادو وجود داره. هنوز معجزه اتفاق می افته. که یک روز از خواب بیدار خواهم شد و حواسم معطوف به فردا میشه. به برنامه ریزی برای هفته ی بعد. به سفر. دلم می خواد فکر کنم این تاریکی کنار میره و باز من احساس آفتاب میکنم.

یکی دیگه از دوستهای نزدیک بابا مرد. مرد خوبی بود و حسابی من رو دوستم داشت. زمان دستش رو گرفت جلوی چشماش و یادش رفت کنار بکشه و بعد، سیاهی.

Thursday, September 2, 2021

آجری

 از دوخته شدنم به فایل های اکسل متنفرم.

فراموشم مکن من یار دیرینم

گوگل بی رحم تر از عکس هاست. نشونم میده که هفت سال از فلان اتفاق و فلان دور همی و فلان گفتگو گذشته. از اون روزی که مانتوی آبی تیز پوشیده بودم و شال روسری تیز سرم کرده بودم و به خیال خودم قشنگ شده بودم و حالا که با چشم های عبور کرده از زمان نگاه میکنم، حق هم داشتم البته. اما اعداد چقدر سهمگینند لعنتی. هفت سال. هفت سال.

هفت سال کامل. بعد از آن دختر خیال پرداز. میشود من ِ امروز.

آجری

نیاز به سکوت داره رگ هام رو پاره میکنه. نیاز به مکث برای به پایان رسوندن خطوط این روزها. دختر کمتر از سه هفته ی دیگه میرسه. تا رسیدنش، وقت دارم در یکی از بی صداترین دنیاهای این سالها خودم رو طراحی کنم.


آجری

 هر روز انگار با ریسمان های متخلف سر و کله میزنم. ریسمان های اضطراب. ریسمان های وجودی. ریسمان های گذشته. ریسمان های ارتباطات مختلف. گاهی میانه ی روز میبینم انگار میان تار عنکبوت گیر کرده ام. در طرحی نامنتظم از اتفاقات. نفس گرفته از پیشامدها. تمام تلاش این روزهام در همین خلاصه میشود که از بین این همه بند، خودم انتخاب کنم که کدام. از بین این همه اتفاق، خودم تصمیم بگیرم.

در کلام، انتخاب خیلی ساده تر است تا در عمل. در عمل، هر روز میان یک آشفتگی عظیمم. در تلاش هر روزه برای به یاد آوردن. در تلاش هر روزه برای فراموش نکردن. در تلاش هر روزه برای گم نشدن.

هدفم برای سال بعد، نخوردن قرص هاست. هر قرصی. اینکه هنوز گاهی مجبورم کنترل تن را با دانه های رنگی به دست بگیرم، آزارم میدهد. بدجور.

دست تقدیر که نه، فک تقدیر

روز شمار رو گذاشتم که بهم نشون بده چقدر مونده. از اضطراب در حال جویده شدنم انگار.

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...