ایستادم توی صف صندوق. نوبتم که شد یه لحظه جهان سکوت کرد. فکر کردم من چی دارم میخرم؟ چند لحظه ی خیلی کوتاه اما واقعی طول کشید تا همه چیز برگرده سر جاش.
پیام بدم و برات بگم که صبح، ویران بیدار شدم؟ که بعد از این همه روز و زمان و هفته و ماه و کوفت توی خوابم بودی و آن هم چه بودنی؟ برات بنویسم ...
No comments:
Post a Comment