اسماعیل، آن من ِ صبور ِ حرف گوش کن ِ احمق ِ مهربان که بلد بود از خون خودش ببخشد و دم نزند مرد. گشنه ام بود. خوردمش.
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
No comments:
Post a Comment