Monday, February 15, 2021

چرخ‌دنده

گفت چقدر شب این بخش شهر حال بهتری داره. لبخند زدم که آره. گفت چرا وقتی آنقدر بالکن خوبی دارید نشستن رو منتقل کردین به انتهای خونه؟ جواب دادم چون اینجا برای هر کدوممون یه چیزه و برای من محل آرامش خونه است. آدمها میان اینجا. میشینیم به حرف زدن. به مأوا گزیدن. نمیشه همه‌ی شلوغی‌ها رو تا اینجا آورد. نگاه کردم و دیدم ته سیگار دوست قبلی و لیوان چای رفیق روی میز هنوز بعد چند روز جا خوش کردن. گفت آره تو خونه قبلیت هم چنین جایی رو داشتی. که میشد اومد و آروم شد. انگشت‌هام رو سُروندم تا دستش و گرفتمش و پرسیدم بهتری؟ گفت هنوز تنش وجودم مونده اما آروم ترم.
دستش رو آروم فشار دادم و گفتم خب همین هم کم نیست. از هیچ بهتره. گفت آره.
زل زدیم به شهر. به ساختمان‌ها. تمام کاری که میشد کرد در سکوت نشستن بود.

No comments:

Post a Comment

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...