چرا آدمها از چشممون می افتند؟ بعدش با جای خالیشون چه کنیم؟ من که یکی از دو انتخاب اولم همیشه نامجو بود الان مدتها شده که نمیتونم هیچ چیزی ازش گوش بدم. این همه سخت گیری از کجا میاد اسماعیل؟ چرا من نمیتونم هیچ وقت به پشت سرم دوباره نگاه کنم؟
Friday, September 27, 2024
میحجرد
Saturday, September 14, 2024
Friday, September 13, 2024
برش
یه مردی هست که داره دقیقا زندگی رویایی من رو زندگی میکننه. همون کشور که میخوام. همون شهر. همون سبک زندگی. همون خل خل بازی ها. مدیرعامل شرکت نسبتا کوچک خودشه در همین کار من. آدم بسیار سرتقی هم هست.
از اینکه انقدر رو اعصاب منه هم حتی خوشم میاد. ساختاری که برای زندگیش چیده، عالیه. از معدود آدمهایی که من بهشون میگم موفق.
Wednesday, September 11, 2024
دروازهها و اینانا
این چند ماه بیشتر به مشاهدهی دختر گذشته. عجیبترین چیزی که در موردش دیدم، اینه که به شدت از اشتباه کردن میترسه. اشتباه براش مصادف با مرگه. تمام آزمون و خطاهایی که انسانهای دیگه توی زندگیشون میکنن و از نظرشون بخشی از زندگیه، از نظر اون ترسناک به نظر میاد. همه چیز. حتی اینکه یه رنگ جدید لباس بخره و بعد بفهمه بهش نمیاد. بابت چیزهایی که از نظر من معمولی هستند، دائم در استرسه. بعد وقتی باهاش صحبت میکنم، میبینم من چقدر همینم اما در جنبههای دیگهای از زندگیام. طبیعیه وقتی تمام سالهای دهه بیست و اوایل سی رو مشغول آزمون و خطا بودم و هزارتا چیز امتحان کردم و توی اکثرش کسی نبوده در اطرافم که مسیر رو نشونم بده، یک عالمه نرسیدن و نشدن و خرابکاری داشته باشم اما طبیعی نیست که خودم رو بابت نشدنها و نرسیدنها و زمین خوردنها اینطور به صلیب بکشم. با دختر که حرف میزنم، به خودم یادآوری میکنم ببین، کسی جایی از دنیا هست که به نظرش تجربههای تو آزمون و خطاست. این معنیش مرگ نیست. اتفاقا این بخشی از زندگیه.
دختر توی زندگی من واقعا نعمته. من صداش میکنم فسقلی. مشخصه هیچ وقت کسی لوسش نکرده. هیچ وقت کسی نازش رو نکشیده. همه همیشه توقع داشتن موفق و بزرگ و عاقل باشه. از اینکه پیش من کوچکتره، آرومه. اینکه میدونه هر وقت پیام میده با روی خوش جوابش رو میدم، حالش رو بهتر کرده. اینکه دغدغههاش رو مسخره نمیکنم، سعی نمیکنم کوچک جلوه بدمشون، درد کشیدنش رو نقض نمیکنم، زندگیش رو زیر سوال نمیبرم و بابت ارزشهاش دستش نمیندازم. اینکه بهش میگم سختی واقعیت داره و زندگیش سخت گذشته و شجاع بوده که تا اینجا رسیده. فقط دختر نمیدونه که هر چی بهش میگم، مخاطبش فقط خودش نیست. من خودم هم میشنوم.
گمونم بزرگترین شباهت ما نه ظاهرمون، که دید دینی ما به زندگیه. من عمیقا در برابر حیات مثل آیین دینی برخورد میکنم و از نظرم اشتباه معنی گناه داره. بلد نیستم خطا کنم. بلد نیستم ترمیمش کنم. بلد نیستم جبران کنم. بلد نیستم چیزی که خراب شده رو باید چه کنم. همینه بخشش از نظرم سخته. و چون به خدای قهر بیشتر از خدای مهر و آشتی معتقدم، زندگیم رو تبدیل به جهنم کردم که شاید بخشوده بشم.
جفتمون در واقع یه مهارت عظیم زندگی رو نداریم. من نگاهش میکنم و به چشمم میاد چه چیزهایی بلد نیستم. من نگاهش میکنم و فکر میکنم اینجا هم الکی داره سخت میگیره. من نگاهش میکنم و خودم رو بیشتر میفهمم. من نگاهش میکنم و کی میدونه؟ شاید منجر بشه صلیبم رو زمین بذارم و دیگه سمت جلجتا نرم.
Monday, August 26, 2024
دور شدن و نزدیک شدن به خانه
Friday, August 16, 2024
جمعه
بغض و سردرد که از حد گذشت، گفتم اصلا به کتلت پناه میبرم. گوجه و پیاز رو قاطی کردم. سیب زمینی زدم. سویا و تخم مرغ و همه چیز رو با هم سرخ کردم.هر چقدر فکر کردم سیب زمینی کتلت چطور بود یادم نیومد. سیب زمینی قیمه ریز بود. سیب زمینی مرغ درشت. برای کتلت چه میکردیم؟ آخر خلالهای ناموزون و کج و معوجی رو ریختم توی روغن. بد نشد. قطعا خوب هم نشد.
روایتم از زندگی رو از دست دادم. این اون چیزیه که این روزها بده. یادم رفته چطور بودم و کی بودم. هر روز رو از نو میگذرونم بدون اینکه به یاد بیارم. نصفه شب بیدار شدم و تا صبح از درد زیستن به خودم پیچیدم. این چند سال به وفور حالم به همین بدی بوده. میدونم زندگی در لبه چه جای ترسناکی برای زیستن فراهم میکنه. میدونم و زندگیم همینه. هنوز نتونستم ازش در بیام. نتونستم روایت درستی از حیات رو پیدا کنم.
داستان به سادگی داستان زیستن ماست. من روایتگر افتضاحی شدم. کلمه هام کم شدن. نوشتنم بد شده و همین دقیقا روی زندگیم داره اثر میذاره. از پس نوشتن به هر بهانه ای بر نمیام و زندگی کردنم مختل شده. باید بنویسم. باید بد بنویسم اما بنویسم. باید بنویسم. دارم در این نوع زیستن از بین میرم. باید بنویسم.
به جان
رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟
-
جنگ یک باره مهاجرم کرد. اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد. به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشههای قوی ایرانم ناپ...
-
پرسیدم چه بلایی سرمون اومده؟ ما که رویابینان جهان بودیم. گفت از واقعیت شکست خوردیم. و گمونم درست گفت.
-
درد.