Friday, July 30, 2021

.

چیزی باش و با آن چیز خودت را بکش.

Thursday, July 29, 2021

عنکبوت

وقت های اضطراب دلم همیشه تا استانبول میره. تنها بندری که توش اونقدر موندم که صدای کشتی بشنوم. صبح های زیادی، وقت خستگی و بی تابی وسط تهران صدای مرغ دریایی شنیدم. با صدای سوت کشتی بیدار شدم حتی. این وقتها ذهنم بلده گولم بزنه و بوی دریا رو استشمام کنم. 

آلیس بطری رو به دهان برده بود که روش نوشته شده بود مرا بنوش. سعی کرده بود احتیاط کنه اما در نهایت نوشیده بود. قد کشیده بود و البته بداندازه شده بود. شاید کل مسیر از همینجا شروع میشه. از خطر کردن.  از بیرون زدن از پوست.

رفیق گفت میدونی، من همه ی این سالها تو رو دیدم چطور بین دنیاها سفر میکنی و چطور دیوانگی کار دستت میده و هراسون میشم از این. 

اما خب راه دیگه ای هم نیست.  هیچ راهی نیست. هیچ راهی. من بلاخره باید از این دنیا سفر کنم. امیدوارم که این  حرکت با برش های خوبی از دیوانگی همراه باشه. شبیه خودم. با در هم ریسیدن و بافتن همه ی این بخش های پراکنده. چیزهایی به شدت حتی بی‌ربط. مثل سه پاراگراف بالا.

.

 باید بشینم و در مورد حفره ی خرگوش آلیس بخونم. یه دختر احمقی بود که یه روز خوابالود که بود، خرگوشی رو دید که لباس کامل پوشیده و دیرش شده. دختر انقدر فضول بود که خرگوش رو دنبال کنه و چون ترس از محیط های بسته نداشت، وارد سوراخ خرگوش شد و بعد سقوط کرد و سقوط کرد. هزار اتفاق براش افتاد و هزار چیز عجیب دید. اما خب کل داستان از عبور از حفره ی خرگوش شروع شد. وگرنه که به قدر کافی در نقطه ی آغاز شبیهیم. من همه ی روزها و دقایق بیداریم رو در خوابالودگی و مستی سپری میکنم.

حفره ی خرگوش

 تمام کتاب پر از مزایای نوشتن با خودکار روی کاغذه. کتاب دوم هم. کتاب سوم هم. من اما ترجیحم همیشه تایپ کردن بوده. ساده تره. بی واسطه تره و من به همین نیاز دارم. نه به چیزی که درسته. نه به چیزی که خوبه. به روش ساده ای که برام کار کنه. رضا گفته بود آدمها وقتی حرف میزنند آدم فکر میکنه چی بگه و چطور جوابشون رو بده. سرعت حرف زدن تو از فکر کردنت بیشتره. خندیده بودم که سرعت تایپ و فکر کردنم اما یکیه. هنوز هم همینه. 

گفته بود حال بد من رو میشه از وبلاگم فهمید. این وقتها هر روز چندین پست مینویسم. راه حلش جوابه. هنوز جواب یک سری سوالات راه حل های ساده و ابتداییش هستن. باید رها کنم این چه چیز نوشتن رو. بنویسم. انگار توی سرم یه جنگل در هم تنیده است که هیچ نوری ازش رد نمیشه یا انگار مدفون زیر عدل پنبه ام و در تاریکی. هیچ نوری به این پایین نمیرسه. نوشتن شبیه اورینته کردن این ریسه های پنبه است. شبیه بافتنشون. شبیه دوختن روشون.

خواب دیدم دارم گلدوزی میکنم. گفته بودم؟ نگفته بودم. میدونم راه حل این مشکل از سوزن زدن میگذره. تلاش برای اینکه چیزی بینهایت ارزشمند و زیبا و کافی باشه، انقدر بدجور دست و پام رو داره می بنده که کارهای کوچک و ریز و ناقصم رو دیگه انجام نمیدم. باید بدوزم اما. باید بدوزم. تنها راه حل همینه. 

گوگل بی رحمانه داره خاطرات هفت سال پیش رو زنده میکنه. هفت سال کامل. اون موقع تصمیم گرفتم دیگه نمیرم و خونه ساختم و همه چیز رو دونه به دونه سر جاش قرار دادم. حالا باید تصمیم بگیرم همه ی اون چیزها رو یکبار دیگه بررسی کنم. بافتنی ها، ساخته شده ها، پارچه های قلمکار. بین من ِ آروم ِ یواش ِ روزمره ی خجالتی گوشه گیر و من ِ دیگرم یک آب باریکه ی مشترکی هست. اون هم تسلط روی اجزای زندگیه. یکی اجزای کوچک، یکی درشت تر ها. حالا باید از ندانستن هم لذت ببرم. از عدم تسلط. از عدم کنترل روی زندگی.

گلدان گل کاغذی که چند وقت پیش گرفتم، تقریبا نابود شده. گل ها همه ریخته. برگها پخته. هنوز اما هر روز یا هر دو روز سهم آبش رو دریافت میکنه. صبح نمیدونستم چه کنم و گفتم خب به گلدون ها آب میدم و غبار پاشی میکنم. دیدم برگ جدید داده. یواشکی قد کشیده.عجیب نیست؟

عجیبه. خیلی عجیبه. خیلی عجیبه.

.

پسر لینکدینم رو چک کرده و یادم انداخته که به شدت نرد بود. اونقدر که براش صحبت عادی و روزانه سخت بود. به شدت دلش میخواست چیز دیگه ای باشه. یه آدم معمولی پر از اتفاقات معمولی ولی خب از کنش های انسانی به شدت می ترسید. دلش میخواست دور بمونه و دلش میخواست قلب اتفاقات باشه. اما خب از حضور در فضاهایی که بهشون آشنا نبود میترسید و از اونها ابا داشت. گمونم یه پروژه دستم بود که باید تحویل میدادم و میترسیدم دیر کنم و کمک خواسته بودم که گفت بیا با هم انجام بدیم. چند ساعت فشرده کار کردیم و صبح تموم شده بود. بعد دیگه ندیدمش. بعد هم از ایران رفت.

چرا یادم مونده اما؟ چون دست چپش رو مدل دست چپ من نگه میداشت. وقتهایی که مستاصلم و وقت هایی که ذهنم شلوغه و وقت هایی که صحبت روزانه و عادی برام سخت میشه و به شدت میخوام جای دیگه ای، کس دیگه ای باشم، دست چپم رو مدل دایناسور جمع میکنم. زاویه آرنج سی درجه به درون، زاویه مچ چهل درجه رو به بیرون. از حالت های بدنه که به شدت از دیده شدنش خجالت میکشم چون خود بی دست و پا و ناتوان درونمه که داره سعی میکنه در دنیا دوام بیاره و حتی نمیدونه باید دستش رو چطور نگه داره. یادمه نصفه شب بود و داشتیم در مورد یه چیزی صحبت میکردیم که یادم نیست چی. اون تصویر دستش رو اونجا دیدم و بعد هیچ چیزی ازش به یادم نموند.

یادم انداخت که مدت های مدیدیه دیگه دستم رو اونطور نگه نمیدارم. حالا به ندرت در برابر جهان اونقدر بی دست و پا میشم. شاید اما راز تمامش همینه. یکبار دیگه از نو شروع کنم.

.

 حقیقت، اینه که خوشحالی به تنهایی کافی نیست. رسیدن به روی قله هم به تنهایی خوشحال کننده نیست. انسان بیشتر از اون چیزی که به زبان میاره حیوان اجتماعیه.

.

سرم رو چرخوندم سمت عقب. میدونم این درست نیست. باید به جلو نگاه کنم و سخته. نشدنیه تقریبا. باید چطور از پس این پیچ بر بیام؟ این ترسناک ترین بخش دنیاست.

چهارصد و پنج

جنگ یک باره مهاجرم کرد.‌ اتفاقی که این همه سال و روز نیفتاده بود، در ماه اول رخ داد.‌ به یکباره، چشم باز کردم و دیدم ریشه‌های قوی ایرانم ناپ...