Sunday, March 21, 2021

.

حوالی پنج صبح، هنوز وقتی سرمه‌ای هوا روشن نشده، صدای کلاغ میاد. انگار خبر از وزش باد بده. خبر از رسیدن صبح. ساکت که میشه همهمه‌ی گنجشکها بالا میره. هر روز، شاید یک دقیقه این حوالی همه چیز ساکت میشه و طبیعت صدا بالا میبره.

مرکز شهر، بدون درخت و نزدیک خیابون به این شلوغی زندگی کردن هزار بدی داره. این یک خوبی اما هست. امسال یاد گرفتم کوچک‌ترین بذر امید و خوبی ممکنه یک روز به بار بشینه. کم چیزی نیست.

Thursday, March 18, 2021

بازپس‌گیری

آخرین کلماتی که نوشته بودم این بوده:
اولین بار در جهان نیست. آخرین بار هم نخواهد بود. هیچ چیز زیر آسمان همیشگی نیست.

Wednesday, March 17, 2021

خلا

 صدای حرف زدن خودم با خودم گم شده. آن مکالمه ی همیشگی که همه چیز را به هم میبافت. گفتگوی سرخوشانه یا غمگینم. آن سنجش دائمی. نوشتن های درون سرم. همه خاموش شده اند. گمانم عبارت معروفی هست که میگوید هر آدمی با رفتنش بخشی از وجودت را میبرد. این روزها خواندن حالم را بد میکند. در برابر میل نوشتن، با سکوت سنگین درونم مواجهم و جهان؟ در سکوت به من خیره شده. بی صدایی محض.

Tuesday, March 16, 2021

.

حتی اگر زمان به اندازه ی کافی به عقب برگرده، باز نمیتونم از چیزی که رخ داده حرف بزنم. حالا فقط برای خودم تکرار میکنم تو قرار نیست نفر اولی باشی که همیشه صحبت میکنه. حتی قرار نیست اینبار چیزی بگی. فقط امنیتت رو پس بگیر. تمامیت بدنت رو.

Saturday, March 13, 2021

.

 مابین عکس های رندوم از آدمهای رندومی که برام این روزها میرسه، قفل کردم روی عکس زن خیلی جوانی که نمیخنده. انگار چیزی به جانش چنگ زده. میترسم اصلا چیزی به جانش چسبیده باشه و کسی نبینه. توی عکس های رندومی که دستم رسیده، زن خیلی خیلی جوانی هست که احساس میکنم قربانی خشونت خانگیه. کسی چیزی نگفته. چیزی در عکس پیدا نیست. فقط به جای خنده، عکس زنی رو برام فرستادن که با اجبار لبخند مرده ای زده.

یه اسم ازش میدونم. یه شماره تلفن ازش دارم و هیچ چیز دیگه ای از زندگیش دستم نیست. از صبح اندوه آواره روی سرم. بدون اینکه هیچ تصوری داشته باشم چطور میتونم اعتمادش رو جلب کنم. چطور میتونم بهش کمک کنم. اصلا کاری هست که بتونم انجام بدم؟

هیچ چیزی ویران کننده تر از بیهودگی نیست.

Wednesday, March 10, 2021

نفرین

اسماعیل، آن من ِ صبور ِ حرف گوش کن ِ احمق ِ مهربان که بلد بود از خون خودش ببخشد و دم نزند مرد. گشنه ام بود. خوردمش.

Tuesday, March 9, 2021

رفیق

از آن روز لعنتی تابستان تا همین دو سه روز پیش نخندیده بود. صدای خنده ی بی هواش که آمد، خانه بهار شد.

آبان

در مدح و مذمت فرصت دوباره.