Tuesday, March 16, 2021

.

حتی اگر زمان به اندازه ی کافی به عقب برگرده، باز نمیتونم از چیزی که رخ داده حرف بزنم. حالا فقط برای خودم تکرار میکنم تو قرار نیست نفر اولی باشی که همیشه صحبت میکنه. حتی قرار نیست اینبار چیزی بگی. فقط امنیتت رو پس بگیر. تمامیت بدنت رو.

Saturday, March 13, 2021

.

 مابین عکس های رندوم از آدمهای رندومی که برام این روزها میرسه، قفل کردم روی عکس زن خیلی جوانی که نمیخنده. انگار چیزی به جانش چنگ زده. میترسم اصلا چیزی به جانش چسبیده باشه و کسی نبینه. توی عکس های رندومی که دستم رسیده، زن خیلی خیلی جوانی هست که احساس میکنم قربانی خشونت خانگیه. کسی چیزی نگفته. چیزی در عکس پیدا نیست. فقط به جای خنده، عکس زنی رو برام فرستادن که با اجبار لبخند مرده ای زده.

یه اسم ازش میدونم. یه شماره تلفن ازش دارم و هیچ چیز دیگه ای از زندگیش دستم نیست. از صبح اندوه آواره روی سرم. بدون اینکه هیچ تصوری داشته باشم چطور میتونم اعتمادش رو جلب کنم. چطور میتونم بهش کمک کنم. اصلا کاری هست که بتونم انجام بدم؟

هیچ چیزی ویران کننده تر از بیهودگی نیست.

Wednesday, March 10, 2021

نفرین

اسماعیل، آن من ِ صبور ِ حرف گوش کن ِ احمق ِ مهربان که بلد بود از خون خودش ببخشد و دم نزند مرد. گشنه ام بود. خوردمش.

Tuesday, March 9, 2021

رفیق

از آن روز لعنتی تابستان تا همین دو سه روز پیش نخندیده بود. صدای خنده ی بی هواش که آمد، خانه بهار شد.

Sunday, March 7, 2021

شماره ‏ی ‏صفر ‏ناکام

بهش گفتم بیا آدرس بدم بهت که خونه‌ی من رو گم نکنی. ببین، اون برج سپهره. برای تو مهم نیست اما ساختمونی بود که خونه‌ی قبلیم کنارش واقع شده بود. دیدنش از این بالکن برای من یعنی هنوز امنیت دارم اینجا. حالا اینورتر رو ببین. این خونه یه درخت سرو داره که فقط نوکش از این طبقه پیداست. خونه روبرویی هم یه درخت سرو دیگه داره. میبینی؟ اینجا جزیره شخصی منه. سیاره ی کوچک من. مکث کردم. دیدم دلم نمی‌خواد از کبوترها بگم. از سر زدن و غوغاشون. فکر کردم که چه عجیب. این پس شاقول جدید من در دوست انگاری آدم هاست. 
اشک‌هاش که آروم گرفتن، گفت فکر می‌کردی من هیچ وقت این همه ضعیف بشم؟ جوابش رو یکی دو ساعت بعد حین صحبت از دیگری دادم. گفتم راستش من هیچ وقت عادت ندارم به پشت سر نگاه کنم. گاهی آدمی جا میمونه. گاهی برای همیشه تموم میشه. خب، شده دیگه.
همین.
آه. به همین بی‌رحمی.

Friday, March 5, 2021

صبوری

وقتش رسیده به گمانم کمی از همه چیز کناره بگیرم. کمی از این طوفان به آن آشوب را قطع کنم و فقط نگاهم را به خانه ام بدوزم. به بدنم. جسم، برخلاف آن توقع همیشگی و محکم و ترسناک من از همیشه با قدرت ادامه دادنش، کم آورده. شروع به فرسایش کرده. شروع به ریختن. در یکی از باثبات ترین حالات زندگی ام، اینبار خودم توانایی ایستادگی ندارم. توان از سردرد به سردرد پرتاب شدن. از لرزیدن به لرز. از تشنج جسم به تشنج. پشت هم. بالای لیست تمام چیزهایی که در زندگی خواسته ام، در اوج همه چیز، خواسته ی حضورم برای درک اتفاقات بوده و حالا این حضور به خطر افتاده انگار. عادت ندارم در برابر جهان شیطنت را کنار بگذارم. عادت ندارم امتحان نکنم. که نچشم. که نخواهم. که نبینم. حالا تجربیات زیاد دارم و زخم های زیاد و توان کم. حالا بلدترم کجا صدا بالا ببرم. کجا ایستادگی کنم و کجا ترک کنم. بلدم کجا رها کنم. کجا بسازم. کجا بخواهم و چطور ارزش بگذارم. اما حاصل این دانستن از بین رفتن شدید بدن بوده. 

تمام چیزهایی که در لیست خواسته های امسالم هست، میتوانند یک سال دیگر منتظر بمانند. حالا آنقدر دیر شده که کمی بیشتر ماندن نگرانم نمیکند. اما طوری شکستگی به روانم رسیده که میترسم حتی دو ماه دیگر هم دیر باشد. نقطه ی »از اینجا به بعد شاید وجود نداشته باشد« را آنقدر متوالی دیده ام که گمانم اینجا اعلام خطر نهایی است. شب که فکر کردم شاید به صبح نرسم، بدن که نافرمانی میکرد، سردرد که جولان میداد، فکر نمیکنم توان تجربه ی بار بعدی این اتفاق را داشته باشم.

شکسته بودن را بلد نیستم. مهربانی با خودم را هم. گمانم قرار باشد چیزهای جدیدی یاد بگیرم امسال. فکر نمیکنم توان ماندن بیش از این در این وضعیت را داشته باشم.

Tuesday, March 2, 2021

.

شاید - این فقط یه پیش فرق خام و پردازش نشده است - تبخیر بشم. از اینجا و از تمام نقاط زندگی مجازی. گفتم بنویسم تا ببینم به کجا میرسم.

آبان

در مدح و مذمت فرصت دوباره.