Sunday, March 7, 2021

شماره ‏ی ‏صفر ‏ناکام

بهش گفتم بیا آدرس بدم بهت که خونه‌ی من رو گم نکنی. ببین، اون برج سپهره. برای تو مهم نیست اما ساختمونی بود که خونه‌ی قبلیم کنارش واقع شده بود. دیدنش از این بالکن برای من یعنی هنوز امنیت دارم اینجا. حالا اینورتر رو ببین. این خونه یه درخت سرو داره که فقط نوکش از این طبقه پیداست. خونه روبرویی هم یه درخت سرو دیگه داره. میبینی؟ اینجا جزیره شخصی منه. سیاره ی کوچک من. مکث کردم. دیدم دلم نمی‌خواد از کبوترها بگم. از سر زدن و غوغاشون. فکر کردم که چه عجیب. این پس شاقول جدید من در دوست انگاری آدم هاست. 
اشک‌هاش که آروم گرفتن، گفت فکر می‌کردی من هیچ وقت این همه ضعیف بشم؟ جوابش رو یکی دو ساعت بعد حین صحبت از دیگری دادم. گفتم راستش من هیچ وقت عادت ندارم به پشت سر نگاه کنم. گاهی آدمی جا میمونه. گاهی برای همیشه تموم میشه. خب، شده دیگه.
همین.
آه. به همین بی‌رحمی.

Friday, March 5, 2021

صبوری

وقتش رسیده به گمانم کمی از همه چیز کناره بگیرم. کمی از این طوفان به آن آشوب را قطع کنم و فقط نگاهم را به خانه ام بدوزم. به بدنم. جسم، برخلاف آن توقع همیشگی و محکم و ترسناک من از همیشه با قدرت ادامه دادنش، کم آورده. شروع به فرسایش کرده. شروع به ریختن. در یکی از باثبات ترین حالات زندگی ام، اینبار خودم توانایی ایستادگی ندارم. توان از سردرد به سردرد پرتاب شدن. از لرزیدن به لرز. از تشنج جسم به تشنج. پشت هم. بالای لیست تمام چیزهایی که در زندگی خواسته ام، در اوج همه چیز، خواسته ی حضورم برای درک اتفاقات بوده و حالا این حضور به خطر افتاده انگار. عادت ندارم در برابر جهان شیطنت را کنار بگذارم. عادت ندارم امتحان نکنم. که نچشم. که نخواهم. که نبینم. حالا تجربیات زیاد دارم و زخم های زیاد و توان کم. حالا بلدترم کجا صدا بالا ببرم. کجا ایستادگی کنم و کجا ترک کنم. بلدم کجا رها کنم. کجا بسازم. کجا بخواهم و چطور ارزش بگذارم. اما حاصل این دانستن از بین رفتن شدید بدن بوده. 

تمام چیزهایی که در لیست خواسته های امسالم هست، میتوانند یک سال دیگر منتظر بمانند. حالا آنقدر دیر شده که کمی بیشتر ماندن نگرانم نمیکند. اما طوری شکستگی به روانم رسیده که میترسم حتی دو ماه دیگر هم دیر باشد. نقطه ی »از اینجا به بعد شاید وجود نداشته باشد« را آنقدر متوالی دیده ام که گمانم اینجا اعلام خطر نهایی است. شب که فکر کردم شاید به صبح نرسم، بدن که نافرمانی میکرد، سردرد که جولان میداد، فکر نمیکنم توان تجربه ی بار بعدی این اتفاق را داشته باشم.

شکسته بودن را بلد نیستم. مهربانی با خودم را هم. گمانم قرار باشد چیزهای جدیدی یاد بگیرم امسال. فکر نمیکنم توان ماندن بیش از این در این وضعیت را داشته باشم.

Tuesday, March 2, 2021

.

شاید - این فقط یه پیش فرق خام و پردازش نشده است - تبخیر بشم. از اینجا و از تمام نقاط زندگی مجازی. گفتم بنویسم تا ببینم به کجا میرسم.

Sunday, February 28, 2021

.

هر بار، اضطراب که هجوم می‌آورد، با صدای سوت کشتی از خواب می پرم. انگار بندر باشم و دیر شده باشد.
.
دیر شده.

Friday, February 26, 2021

.

آخر صحبتمون، براش نوشتم مرسی توی تاریکی غلیظ امشبم باهام صحبت کردی. برام نوشت تو دوست منی. دوست زیاد نیست.

Sunday, February 21, 2021

رضایت ‏مطلق

جوری توی خواب خوشبخت بودم که صدای توی سرم دائم می گفت مگه امکان داره واقعیت داشته باشه.

.

گفتم می‌دونی، نقطه‌ی عجیب دوستی اونجاست که دیگه مرز بین رفاقت و دلدادگی محو میشه. مثلا من گاهی یادم می‌ره پسر دوستمه یا محبوبم. فقط انگار قلبم می‌تپه تا مطمئن باشم خوبه. امنه. خوشحاله. جوری که هر شب برگشتنش به خونه مهم‌ترین اتفاق روزه. بدون ذره‌ای حس خواستن یا تملک.
اهمیت او، برای او بودن. همون خود لعنتی سرتق بداخلاقش.

به جان

رویا میبینم که بهم سرک میکشی و در بیداری برات مینویسم توی خوابم چکار میکنی مرد؟