1
گلدون ارکیده ی قشنگم که یکی دو سالی هست گل نداده رو بچه ها از بالای رف انداختن زمین. یک هفته. ده روز. همونطور لای خاک و روی کف زمین باقی گذاشتمش. نخواستم برش دارم. امروز اما بیدار که شدم پر همون حس شادی بودم که سالها بود گم شده بود. رفتم سراغش. از گلدون کوچک پلاستیکیش بیرونش کشیدم و کاری رو کردم که خیلی وقت بود دلم میخواست: تمام ریشه های قدیمیش رو قطع کردم. بالای ریشه ها خشک شده بود. زرد شده بود. اما ریشه ها همه سالم بودند. دیگه اما بریدمشون. تموم شد رفت.
2
ده ماه قبلش، در موردش نوشته بودم «از اون قصه هایی میشه که یه روز در سکوت و فاصله هرکس زندگی خودش رو ادامه میده». دیروز یادداشت رو پیدا کردم.
3
چت جی پی تی میگه ارکیده با همینقدر ریشه هم به خوبی رشد میکنه فقط کمی مراقبت میخواد. حرفش رو میفهمم. حالا میدونم چرا دلتنگ نیستم. دلتنگی یعنی باور کنی تموم شده. باور کنی رفته. حالا گیریم هم باور نکنیم. چی میشه؟ باز فردا یک روز جدیده. باز برگ جدید میزنه. باز گربه ها میرن سراغ گلدون ها. باز ریشه نو میزنیم. فرقی نداریم که. من و ارکیده. یه گلدون شفاف میخواییم. کمی آب. کمی زمان و هیچ چیز زیر آسمان خدا همیشگی نیست.
4
مگه نه؟
5
نگفته بودم دوستت دارم. حواسم بود. هنوز هم حواسم هست. دوستت دارم..
و ممنونم جان ِ دل.
No comments:
Post a Comment