وی
جهان-ش را
خلق میکند
از سر و از میانه ی تن
یه لیست از آدمهایی که این هفته باید باهاشون تماس بگیرم نوشتم. شش نفر. بعد برگشتم به اول لیست و نفر اول که جلوی اسمش اضافه کنم چه کار دارمش. بعد مکث. مکث طولانی. که این اسم کیه؟
روزها از دوشنبه حدود ظهر تا جمعه حوالی نه شب یکجور میگذرن. پیوسته. باید حتما یادداشت کنم که یادم بمونه چند شنبه است. مغزم کامل مشغول کاره. یک سره. همه ی چیزهای دیگه رو فراموش میکنه. اینکه کاری دارم. اینکه باید به چیزی رسیدگی کنم. باید ورزش کنم. باید به برنامه ای رسیدگی کنم. چیزی بخونم. چیزی ببینم. انجام هر چیزی به جز کار از من انرژی میگیره که معمولا ترجیح میدم ازش بپرم. به پنجشنبه که میرسه معمولا از فشردگی شدیدم متوجه میشم چند روزه از خونه بیرون نرفتم. جمعه تقریبا یک قدمی فروپاشی ام. هر هفته. هر چرخه.
اکثر شنبه رو میخوابم. بیدار که میشم هوا تاریک شده. یکشنبه خونه تمیزه. ظرف های هفته شسته است. اگر تنها باشم نوبت خرید کردنه. اگر نه به عصر یکشنبه که میرسم فکر میکنم باید جایی برم. معاشرتی کنم. شش روز دیگه ی هفته یادم به آدمها نیست انگار.
جمعه شبه. هفته جهنم بود اما متمرکز. شخم خوردم انگار.
روز بارانی. پنجره رو باز کردم و دارم سعی میکنم بجز صدای پرنده ها چیزی نشنوم. توی سرم تکرار میکنم فقط یک قدم. این تنها چیزیه که میتونی بهش فکر کنی. فقط به یک قدم بعدی فکر کن.
در مدح و مذمت فرصت دوباره.